کاش روزی بیایی
روزی بیایی و مرا آزاد از این همه غمها کنی
و مرا رها از قفس اسیری ها کنی
کاش روزی بیایی
روزی که در کنار من شعر عشق بخوانی
روزی که در آغوش من گریه عشق وا کنی
کاش بیایی و دوباره بیایی
همه التهابهای دلم را بر کنی
و همه خوبیها را دوباره از سر کنی.
کاش روزی بیایی
بیایی و با من از علفهای سبز حرف بزنی
و بیایی و برایت از درختهای بی شاخ و ب حرف بزنم
کاش بیایی٬کاش بیایی
تا دستان منجمدم از گرمای دستانت نیرو گیرند
تا لبان خشکم با داروی لبانت جادو گیرند.
کاش بیایی و بر پله های خانه قدم اندازی
و بیایی و خورشید را نورانی تر از این سازی
کاش بیایی٬بیایی
و سیبی کال بر من هدیه کنی
بیایی و موهای بلندم را با دستهای متبرکت شانه کنی
بیایی و ماه و ستاره را از بقچه دلم وا کنی
همه غمها و دردها را از پیراهنم جدا کنی.
من انتظار میکشم تا بیایی
برای همیشه بیایی
و مرا در تنهایی تلخ غربت پیدا کنی
و همه دریچه های خوشبختی را به روی دلم وا کنی.
نمی دانم کی اما میدانم که می آیی
در یک روز آفتابی می آیی
و با همه خوبیها و شادی ها می آیی
و بر لبانت پیام عشق داری
میدانم روزی می آیی
میدانم برای همیشه می آیی.
|
+| نوشته شده توسط
نیلوفر در
|